و بعد از مدت ها با نوشته ادبی خودم آپم :
کاش آن باد سحر
خاطره ها را نبرده بود !
کاش گرده گلها
باهم بودنمان را به جای دیگر نبرده بودند !
کاش آن برفهای سپید
قلبهایمان را در کوله اش نمی ریخت
تا به همراه او آب شویم !
کاش می شد دوباره قلبهایمان را
خاطره هامان را
و لحظه های خوب باهم بودنمان
را دوباره لمس کرد .
کاش بدترین غصه ما
یک ساعت به تعویق افتادن آن چای خوردن بود
و ای کاش ....
می دانستم دیگر باید چه ای کاشی را بنویسم............
